خانه شیشه ای من
 اینجا از هر دری سخنی هست

از قدیم گفتن چار دیواری اختیاری من خونه ای ندارم که اختیارش داشته باشم خونه من شیشه اییه
mojibi_h@yahoo.com

» بهمن 1391
» حکایات جالب
» کامپیوتر
» پیامک

» پیامکهای 29 بهمن 91
» اصفهانی زرنگ
» میدونی من کیم؟!
» مصاحبه شغلی
» تبلیغ کوکاکولا
» داستانی بنام عشق ماندگار
» پیامکهای 28 بهمن 91
» داستانی از زندگی بیل گیتس
 

اصفهانی زرنگ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

آقایی اصفهانی داشت توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین ! …

اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست…

*من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب.چاقوشم صندلی عقب گذاشتم.حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گیریفتین

*مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه

*فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسوند و به راننده اصفهانی می گوید

*اقا گواهینامه؟

*اصفهانی گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد.

*فرمانده می گه اقا کارت ماشین؟

*اصفهانی کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده

*فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور می دهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.

*اصفهانی در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست

*فرمانده که حسابی گیج شده بود به اصفهانی میگه “پس این مامور ما چی میگه؟

*اصفهانی می گوید:چی میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من ۱۸۰ تا سرعت می رفتم*


 

 
 
 

میدونی من کیم؟! شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:

«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!!!!


 

 
 
 

مصاحبه شغلی شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.

مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟!»

مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی !!!


 

 
 
 

تبلیغ کوکاکولا شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم،  سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!


 

 
 
 

داستانی بنام عشق ماندگار شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون …

بعد از یک ماه پسرک مرد. وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد. دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده. دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد. میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به به پسرک میداد …

 


 

 
 
 

داستانی از زندگی بیل گیتس شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
 

از بیل گیتس پرسیدند:
از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر
- چه کسی؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید. گفت: این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

 


ادامه مطلب

 

 
 
  RSS 2.0  

Weblog Themes By Blog Skin
 

آپلود عکس

خريد اينترنتي

فال حافظ

قالب وبلاگ